هرصبح آغازی دیگراست،این دنیای من است.برآنم که ازلحظه لحظه آن بهشتی زمینی بیافرینم.
قوی زیبا....!

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا  بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد؟؟ آنجا بمیرد
 
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم  که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد



نظرات شما عزیزان:

ساعت21:54---3 آبان 1391
شاهین جان چت روم چش شده نکنه منو اخ کردی .///سلام مهساجان.نه عزیزم چیزی نیستش نگران نباش.فقط سرور روداریم عوض میکنیم.ممنونم ازت گلم.

ساعت21:01---3 آبان 1391
سلام شاهین جان . شعرت خیلی قشنگ بود .////سلام مهساجان خوشحالم که بازم اینجادیدمت.خیلی لطف کردی اومدی وبرام نظرگذاشتی.امیدوارم بازم ببینمت گلم.

ساعت14:45---3 آبان 1391
مانوئل می گوید:

ببیند در زندگی از چه می ترسید.

ببینید در خود تان از چه می ترسید.

با چشم باز و قلب باز به درون ترس خود نفوذ کنید.

خواهید دید ترس همچون اتاقی خالی است.

ترس فقط به اندازه اجتناب شما قدرتمند است.

هرچه بیشتر از ترس روی گردانید.

و از آن اجتناب کنید

و نخواهید که در آغوشش کشید،

قدرت بیشتری به آن می بخشید

ترس یعنی ،مقاومت دربرابر خدا!

توهمی است که مارااز خدا جدا می سازد!

و کودکی ترس همان تردید است

وژوزف مورفی می گوید:

تردید اغلب همراهتان است ،اما آن را لعن نکنید

تردید بخشی از هویت انسان است

فقط ازطریق گذشتن از میان تردید است

که می توان به حقیقت رسید!
.////سلام بهارجان.مثل همیشه زیبا وسرشارازاحساس.ممنونم برای نظرای زیبات گلم


ساعت14:32---3 آبان 1391
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو… من نیستم

گفت ای دیوانه! لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
////افرین بهارجان واقعاشرمندم کردی خانومی ممنونم ازت گلم.مرسی.امیدوارم موفق وسربلندباشی.


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





:: موضوعات مرتبط: عکس ها، ،
نویسنده : ►╫KHADEM╫♥●•٠·˙◕‿◕